خوب بلاخره منم وبلاگم
یکساله شد و به جمع پیشکسوت ها پیوستم. باید اینجا شدیدا از
امیر خان گل و بلبل تشکر کنم
که مشوق من برای وبلاگ نویسی بود. اصلا باید اعتراف کنم که من اولش بیق
بیق بودم و اصلا از وبلاگ که سهله! از اینترنت هم هیچی نمی فهمیدم. اما
امیر خان دوست همیشگی ام منو کم کمک راه انداخت تا امروز. اون اولش حتی
من وبلاگم رو با هزار زحمت تایپ می کردم و بعد آپلود فایل به زحمت امیر
بود و به روز رسانی رو امیر انجام میداد. خلاصه که هرچی از امیر جونم
بگم کم گفتم.
امیر جان منم بابت همه چیز
ممنون. به یاد همون امتحان فیزیک به یادموندنی !!!!
جمعه 25 بهمن
آخ امروز والنتاین بود. ای کاش هفته ای
یکی دوبار والنتاین داشتیم و هفته ای یکی دو بار هم کادو می گرفتیم.
(آخ یادم نبود که اون موقع هفته ای یکی دوبار هم باید کادو می دادیم).
اما نه. اگه هر دفعه از این کادوهایی که امروز گرفتم باشه ، می ارزه.
راستش من و پرستو هفته والنتاین داشتیم (البته هنوز ادامه داره) و به
روزش قناعت نکردیم. البته تمام این چیزا (برپایی هفته والنتاین) از صدق
سر باباست که از اونجایی که این هفته تعطیلی زیاد داشت ، دست برو بچه
ها رو گرفت و برد شمال و کلید خانه را به من سپرد که نگهبانی اش کنم.
خوب کی از من بهتر. منم واسه اینکه یکدم چشم ازش برندارم خونه موندم.
تازه نیروی کمکی هم گرفتم. پرستو خانم که اومد منو توی این یکهفته
همراهی کنه و در این امر خطیر که من واگذار شد کمکم کنه.
ولی نمی دونم کی مثل من کادوی والنتاین
مخصوص گرفته. اینو که می گم مخصوص واقعا مخصوصه چون یکی دو ساعتی رو من
منگ این کادوی مخصوص بود و نمی تونستم از جام پاشم (تازه هنوزم منگ
همین کادو ام). کادوی مخصوص با طعم توت فرنگی. اینقدر مخصوص بود که
دیگه کمر واسم نمونده ....
دوشنبه 7 بهمن
برم یا که نرم! کلاه میره سرم!
می گن امسال عاشورا تاسوعا قراره که
نظری بدیم. مثل پارسال. همون سالی که همه جمع شده بودن خونمون. همون
روزی که تا از اتاق اومدم بیرون یکی صدام زد و تا برگشتم دیدم از پشت
پرده بخش زنونه چهار پنج تا دختر زیر زیرکی دارن می خندن و یکی با
اشاره منو صدا زد. مثل پارسال عاشورا تاسوعا که شب ساعت یک که می شد می
رفتم با بچه ها تو پارک و تا صبح ساعت 4 بیروم بودیم. انگار تمام
موقعیتهای دختر بازی توی این عاشورا تاسوعا پیش میاد.
گذشته از این حرفا فکر کنم عید همه از
اونور آب از دیار آمریکای جنایتکار می کوبن میان ایرون حالا من ول کنم
برم یو اس ای. چهارشنبه سوری رو بگو... وای ی ی
من می خوام برم دیار مغرب زمین که یکم
جوونی کنم حالا اگه قراره همین جا جوونیام رو بکنم پس فبها. پس تا
اطلاع ثانوی موندنی شدم!
دوشنبه 23 دی
آقا این پرستارای بیمارستان هم عجب
تیکه هایی هستن ها. فعلا که مخ دوتاشون خورده اساسی. یکیشون پرستار بخش
سی سی یو و اون یکی پرستار درمانگاه قلب. باید اعتراف کنم که این که تو
بخش سی سی یو هستش چون یکم سنش بالاتره فکر کنم حسابی آبدیده باشه و
بهتر حال بده. ولی اون یکی که کوچیکتره خوشگلتر و خوش هیکلتره!
راستی یادم رفت بگم که منو چه به دختر
بازی. اینو واسه بعضی ها گفتم که ندوان و برن چقولیم رو بکنن!
پنجشنبه 19 دی
یه رفیق دارم که از سال اول دانشگاه با
هم دوست شدیم و هنوز که هنوزه این دوستی ادامه داره. هرچند وقت یه بار
هم اکیپمون جمع میشه و با هم یه رستورانی و جایی میریم که یکم با هم
حرف می زنیم وهمدیگرو ببینیم. این آقا هومن که از جمله زیبا رویان هم
هست (یعنی خیلی خوشگله ، حتی اعتراف می کنم که از منم خوشگلتره ولی نه
خوش تیپ تر) جدیدا عاشق شده و می خواد زن بگیره. تا اینجای ماجرا چیزی
نیست. مشکل از اینجا شروع میشه که هومن عاشق یکی از فامیلهاشون شده که
45 سال سن داره. یعنی عروس خانوم یه دختر 45 ساله است (البته می گن
دختره). هومن خودمون هم 24 سالش بیشتر نیست. حالا بازم عیبی توی اینکار
نیست میگیم که عاشقه دیگه. موضوع بدتر از این حرفاست.
چند روز پیش که رفته بودم دنبالش باباش
منو کشید کنار و بهم گفت که یکم هومن و نصیحت کن که از خیر این دختره
بیاد بیرون و بی خیالش بشه. منم گفتم که باشه می گم اما با توجه به
پافشاری که هومن داره فکر نکنم که بی خیال بشه. بعد باباش (که اونم
خیلی خوشگله) بهم گفت: چند ماه پیش همین دختره می خواست به من بده
اما من نکردمش (البته با عرض شرمندگی). چند وقتی پا پیچم شده
بود و دو سه باری هم با هم رفتیم کافی شاپ و قهوه خوردیم. بعد از اونجا
رفتیم هتل و تا لب گرفتن و مالش و نرمش هم پیش رفتیم اما زیاد ازش خوشم
نیومد و یه جوری بهانه آوردم و اومدم خونه. حالا این دختره اومده مخ
پسر خر منو زده و می خواد زنش بشه. بی شرف خیلی پرروه.
من به بابش گفتم خوب چرا ماجرا رو به
هومن نمی گی که اصل جریان رو بدونه؟ باباش هم گفت که اگه بگم که زنم
پوستمو می کنه! خلاصه که جریانی بود. حالا قرار شده یه جایی یه طوری من
جریان رو برای هومن تعریف کنم که بفهمونم بهش چه کلایی داره سرش میره.
بعد میرن خر از قبرس میارن!
دوشنبه 9 دی
این چند وقته من دیر به دیر دارم می
نویسم. نمی دونم چرا؟ ولی یکم تنتبلیم میاد که بنویسم. فکر کنم منم
باید برم سراغ بلاگر و از اون سیستم شون استفاده کنم چون این
سرور مجانی که من روش وبلاگم
رو قرار دادم حسابی با آگهای هاش دهنم رو صاف کرده. انگار منم یا باید
برم سراغ بلاگر و پرشین بلاگ یا باید برم یکم مایه خرج کنم و مثل
امیر خان بشم دات کام.
یلدا خانوم هم که به
سلامتی به جمع وبلاگرها پیوستن. با اضافه شدن یلدا جان یه پری روی دیگه
به جمع وبلاگرها اضافه شد که خوب از نکات مثبت این قضیه است. یلدا جان
فقط یکم قسمت رقصش زیادتربشه
جمعه 6 دی که گذشت من بازم نتونستم تو
مراسمی که به افتخار وبلاگرها برگزار شده بود شرکت کنم چون که با پرستو
جونم قرار داشتم. اخه روزای تعطیل روز قرار ماهاست. البته شنبه و یکشنه و
دوشنبه و سه شنبه و چهار شنبه و پنجشنبه هم قرار می گذاریم. ولی جمعه
یه روز دیگه است چون خونه خالیه!!!
چهارشنبه 27 آذر
امیر خان هم بلاخره کام بک کرد.
راستی قراره یکی از زیبا رویان که یه
جورایی هم آشناست به جمع وبلاگ نویسان اضافه بشه. خبرهای تکمیلی منوط
به گذشت زمان و اجازه بعضی هاست.
دوشنبه 25 آذر
شب شبه رقصه
میوزیک و دنسه یالا
یالا
یه دقیقه است که رسیدم خونه و یادمم
نیست که در پارکینگ رو بستم یا نه؟! حالشم ندارم تو این سرما برم پایین
و چک کنم!@# فردا گندش در میاد
امشب یه تولد دعوت بودم که خیلی خوش
گذشت. یه چند ماهی بود که مهمونی نرفته بودم. مهمونی که چه عرض کنم ،
یه پارتی واقعی بود. اصلا هم قیافش به تولد نمی خورد. راستی یکی از بچه
ها برای ترانه خانم یه پستونک کادو آورده بود. اون یکی هم یه سوتین
قرمز براش خریده بود. فقط خدا رو شکر که باباش نبود وگرنه حسابی سه می
شد. خلاصه که کلی خنده بازار شده بود. علیرضا و ساناز و نسیم هم دوباره
اکیپ قدیمی رقصشون رو به راه کرده بودند. یه رقص خارجکی (از نوع حرکات
موزون هلکوپتری) انجام دادن که فوق العاده بود. من از رقص بابا کرم شون
هم خوشم اومد. این بار هم هر کاری کردم
امیر
نرقصید!!!
این
روزگاری که سپری می شود فکر
کنم یه ده بیست روزی هست که درش تخته شده! از من نشنیده بگیرین اما
امیر خان گل و بلبل یه جای دیگه برای خودش پیدا کرده که فعلا اونجا
داره می نویسه تا وقتی که دوباره برگرده!!!!!!!
خانوم دکترا هم خوب بلدن برقصن
هااااااا قابل توجه بعضی ها که به روی خودشون هم نمیارن. خیال می کنن
ما خریم.
دوشنبه 18 آذر
دیشب بلاخره بعد از مدتها شام رفتم
بیرون. البته تنها نبودم و سه تا از رفیقای شفیق هم با من بودن. طبق
معمول من و پرستو و امیر که اکیپ همیشگی هستیم به اضافه یکی دیگه که
یکی دو ماهی هست که به ما اضافه شده. یه آدم معروف که خیلی هم هنرمنده.
رفتم دم در خونه پرستو این و واسه اینکه باباش نبینه سر کوچه قرار
گذاشتیم و از همونجا سوارش کردم. بعد هم رفتم ونک وامیر و اون دوستش رو
(همون آدم معروف) رو برداشتم و همگی رفتیم یه جای توپ که تازه کشفش
کردم. یه جاییکه دخترا می تونن روسریشون رو بردارن و مانتو شون رو عوض
کنن و با هر لباسی که دلشون بخواد بشینن سر میز. یه یارو هم هست که
پیانو از نوع راک اند رولش می زنه و حسابی حال میده! آخه همیشه اگه
پیانو ای در کار باشه یا صدای یه آهنگ کلاسیک داره ازش در میاد یا
قطعاتی از معروفی اما اینجای توپ که گفتم با پیانو آهنگ راک اند رول و
آهنگهای شاد غربی می زنن. فقط اینجای توپ یه ایراد اساسی داره و اون
اینه که یکمی گرونه. البته نه یکمی ، خیلی گرونه!
شبش هم که با پرستو تنها شدم با هم
رفتیم خونه خودمون. هیچکی نبود و همگی رفتن شمال. خلاصه که شب بسیار
عالیی بود. واسه همین هم امروز سر شوق اومدم و وبلاگ نوشتم.
امروز نهار رو مهمون دست پخت پرستو
خانوم بودم . برام خورشت فسنجون درست کرد. امشب هم تا یکی دو ساعت دیگه
قراره شام بریم بیرون!!!! می خوام تلافی روزای سختی که گذشت رو
دربیارم.